تبليغاتX
راهیان ظهور

و اکنون، حدود هزار و چهارصد سال از شهادت بانوي دو عالم، کوثر پيامبر، و ياور حيدر، مي گذرد.

و اين ماییم که باید به خود بیندیشیم؛ باید تکلیفمان را با خودمان روشن کنیم؛ باید بدانیم اگر آن روز در مدینه بودیم، کجا می ایستادیم و چه می کردیم. آیا اصلاً کاری می کردیم یا ما نیز مانند دیگران فقط نظاره گر می شدیم؟

این باید از نحوه ی زندگی ما پیدا باشد.

به شهرمان که نگاه می کنم، خیابان هایی با نام شهیدان انقلاب، جنگ تحمیلی و حتی رهبران فلسطین و انقلابیون ممالک دیگر می بینم که نام و هدف آن ها را مرتباً به افراد یادآوری می کند؛ اما هنوز نه خیابان و کوچه، که بن بستی هم به نام شهید مدینه – فاطمه زهرا سلام الله عليها –  ندیده ام.

در رفتارهایمان که دیگر بماند! آن قدر خسته ی زمانه ایم که محبّت فاطمه گونه هم در ما دیده نمی شود چه رسد به زهد و عبادت و انصاف فاطمی!

انگار ما نیز بی تفاوت شده ایم!

انگار ما نیز فاطمه را فقط در ایّام فاطمیّه یاد می کنیم!

انگار نام مقدّس بانو، فقط در مدت ایّام شهادتش یا روز و هفته ی ولادتش آن هم به عنوان روز مادر، روی تابلوهایمان نقش می بندد!

خدایا میاور آن روز را که ما نیز روسیاه غفلت و فراموشی شویم؛ یا فقط به هنگام مصائب زندگی، فاطمه را گره گشايي بدانیم؛ و او را فقط برای نذرها و حاجت گرفتن ها بخواهیم.

خدایا به ما معرفت فاطمی عنایت کن که بدانیم فاطمه، فاطمه است حتی اگر حاجت ندهد؛ و حق با اوست حتی اگر در تمام دنیا تنها باشد؛ و خصم او باید  خصم ما هم دانسته شود حتی اگر نه هزار و چهارصد سال که هزار و چهارصد قرن هم از زمانه ی او بگذرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 13:2  توسط نسیم | 

السّلام علیکِ ایّتها الحوراء الانسیّه

زدند، کشتند، سوزاندند، بردند؛ و کردند آن چه نباید، و گفتند آن چه نشاید.

 

فاطمه جانم!

گیرم پدر نازنین تو رسول الله نبود؛ (که بود)

گیرم تو دختر رحمة للعالمین نبودی؛ (که بودي)

گیرم آیات تطهیر و مباهله و غیره و غیره در شأن تو نازل نشده بودند؛ (که در شأن تو نازل شده بودند)

گیرم رضای خدا و رسول در گرو رضای تو نبود؛ (که بود)

گیرم عبادات و دعاهایت را به درگاه خدا، هیچ مسلمانی ندیده بود؛ (که همه ديده بودند)

گیرم فدک اصلاً مال تو نبود؛ (که همه مي دانستند مال تو بود)

گیرم گناه بیعت نکردن با خلیفه، آن قدر سنگین که در خور اعدام بود؛ (که نبود)

اما ...

در کجاي دنيا برای گرفتن رأي، خانه آتش می زنند؟ در کدام محکمه ای، جنین در رحم را به جرم و گناه پدر و مادرش می کشند؟ و در کدام دادگاهی، متهم را بدون محاکمه، در مقابل چشم فرزندانش، بين در و ديوار، له مي کنند؟!!

عزيز دلم!

گیرم مسلمانان همه در آن روز جنایت، بی دین شده بودند، کجا بود آن که برکت گردنبند تو را دیده بود، و آن که نان افطار تو را خورده؟

کجا بود آن که پاسخ سؤالات ريز و درشتش را از تو شنيده بود، و آن که پيراهن عروسي ات را پوشيده؟

کجا بود آن که از همسرت در نماز، انگشتر گرفته، و از پدرت در بازار، لباس ؟

کجا بودند آن ها که در این مدت اندک زندگی پربرکت تو، از الطاف و مواهبت برخوردار بودند؛ و آن ها که از مدد یاری های تو و همسرت، سختی های زندگی را آسان تر می گذراندند؟

 نه،

و تو حتی اگر، اگر انسانی بودی عادی در میان مردم، مانند خودشان، باز حقّ تو نبود آن چه دادند؛ و سزای تو نبود آن چه کردند؛ و انسانیّت نبود آن انفعالی که مجال خباثت به جنایت کاران می داد.

ليکن تو غمگين مباش فاطمه جان؛

به زودي فرزندت خواهد آمد؛ آن تکسوار رشيدي که با عمامه ي پدرت – پيامبر صلّي الله عليه و آله – بر سر، و شمشير دو دم همسرت – علي عليه السّلام – در دست، نداي دادخواهي سر مي دهد، و ظالمان ازل تا ابد تاريخ را به خاک مذلّت مي کشد؛

و چه نزديک است روزي که از قاتلان بي رحم تو پرسيده شود: " بِأيِّ ذَنبٍ قُتِلَت؟ "  

 

                  اللّهُمَّ عَجِّلْ لِوَليّکَ الْفَرَج

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 12:58  توسط نسیم | 

 گفتي: " مهدي " خيالي بيش نيست، شيعه ها از خود ساخته اندش.

گفتم: هندوها چه؟ مسيحيان؟ يهوديان؟ آن ها نيز عقيده به يک منجي جهاني در آخرالزّمان را خود ابداع کرده اند؟ تو از کدام دسته اي؟ بي دينان و آزادان؟

گفتي: شبعه ديگران را تحقير مي کند با بيان عقايد و تلاش براي افشاي حقيقت ذهني خود.

پرسيدم: پس تو اين جا چه مي کني؟ با مخالفت خود و ردّ سخنان من، غير از بيان و اثبات عقيده چه هدفي داري؟ اين، تحقير من شيعه و ديگران نيست؟ اين، با آزادي اي که تو به آن معتقدي، مغايرت ندارد؟

گفتي: هرکس مسؤل عاقبت خويش است و نبايد به ديگران کاري داشته باشد؛ اين فضولي و خودبرتربيني است.

خنديدم و گفتم: پس اين همه معلم و استاد در سر کلاس هاي درس چه مي کنند!

گفتي: هرکس خودش راه سلامت و تکامل را پيدا مي کند، مردم عاقل اند.

يادم آمد در مطب فلان دکتر ديدمت، چه درمانده از درد به خود مي پيچيدي و راه سلامتت در ميان دنياي داروها گم کرده! و برادرت در آموزشگاه رانندگي چه مي کرد؟ و آشناي من در کلاس هاي تکنيک موفقيت و مشاوره ي خانواده و کلينيک ترک اعتياد و ... ؟

و تو اي از هر نظر آزاد، تو که نه در فکر مظلوماني و نه محتاج منجي، به هنگام هجوم دردناک مشکلات زندگي به که پناه مي بري و دردهاي نگفتني درونت را با کدام آشناي توانايي در ميان مي گذاري؟

نگو آن قدر قدرتمندي که نيازي به پشتيباني و دلجويي نداري، که ديده ام اشک هايت را و چين و چروک پيشاني ات را زير سنگ آسياي زمانه.

و اما من ...

مي گويم حرف هايم را به آشنايي که مرا بهتر از خودم مي شناسد؛ مي بيند مرا به هنگام گفتگويم بدون آن که با تحقیر نگاهش، روي ناليدنم نماند؛ مي شنود زمزمه ام را بدون اندک صوتي که بترسم از گوش نامحرم؛ و چه زيبا و مقتدرانه ياري ام مي کند با تدبيري الهي و کريمانه، بدون آن که سودي از من حاصل او باشد؛ و دوستم مي دارد بدون آن که اندک لياقتي و حسني در خور او داشته باشم. خواه تو باور داشته باشي خواه نه.

سبکم مي کند اين نجواهاي گاه و بي گاهم با او. و به اوج مي بردم شعف داشتن اين تکيه گاه مستحکم.

آه که چقدر دلم مي خواهد تو نيز مانند من پناهگاهي داشته باشي امن و امان، و اميدی، به شکوه بهشت براي اين دنياي سراسر ظلم و سياهي.

ا ما تو نمي خواهي. جهش را با پرش، و پرش را با پريدن اشتباه گرفته اي. که اگر بخواهي و بيايي، مي چشي طعم شيرين اين پرواز تا سعادت را و آنوقت خودت از جهش هاي نيم متري ات خنده ات مي گيرد.

بيا ...

بيا و ببين غرور مرا در بردن نام نامي محبوبي که محبتش را خداوند در دلم کاشته، و زيبايي و عظمتش را بدون نياز به چشم سر به من نمايانده.

بيا و بخوان طومار درودهاي مرا به ساحت مقدس آن عزيزي که نه تنها هرگز سلام هايم را بي پاسخ نگذاشته، که او به من سلام مي دهد.

اگر مرد ميداني، بيا و بگو چه در چنته داري بهتر از اين ها که من دارم؛ و چه ساخته اي براي خود بهتر از آنچه من دارم. و مي دانم هرچه بيشتر تلاش کني، کمتر نتيجه مي گيري؛ چون اين ها که گفتم ساخته ي من نبود که ياراي رقابت با آن را داشته باشي. عنايت پروردگار مهرباني بود که رحمتش مانند ابر بهاري بر هر دشت و کويري مي بارد، تا کدام زمين، دشت و کدام، بيايان باشد.

من سبدهاي فرشتگان را پر از گل هاي صلوات بر آخرين پيامبر خدا و خاندان پاکش کرده ام تا تقديم آن يگانه کنند، با اميد به اين که مژده ي لبخند محبوبم را  به من برسانند.

من زمزمه هاي دعاي عهد و ندبه ام را سوار بر باد به سويش روانه کرده ام تا شايد مرا لايق ديدار کند.

من با تمام وجود براي سلامتي او دعا کرده ام و اين، تنها کاري بود که از من برمي آمد.

من با بلندترين صدايم براي او سرود اشتياق خوانده ام تا که بداند تنها بلبلان سرود شيدايي سر نمي دهند؛ و همه ي مردم خود را از او بي نياز نمي دانند، و او را فراموش نکرده اند.

و تو اي مخالف حقيقت هاي ارزنده ي من، به زودي مي بينمت، انگشت حيرت به دهان گرفته و ناخن  حسرت به دندان.

و تو نيز مي بيني مرا، سربلند و بشکوه، در اوج افتخار؛ افتخار به دانستن حقيقت، و استقامت در راه حقيقت، و جان فشاني براي حفظ حقيقت. 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 22:22  توسط نسیم | 

 عجب شبي است اين يلدا، و عجب خلاقيتي دارد اين هموطن ايراني من!

کاش مي دانستم اين مراسم شب يلدا را با تمام آداب و رسوم و ملزوماتش چه کسي طراحي کرده (اگر اجداد طاهرينم را مي ديدم حتماً از آن ها مي پرسيدم ) و آيا واقعاً هيچ مسأله ي مهمتري در زندگي، فکر او را قلقلک نمي داد که ... ؟!

نزديک شب يلدا يود. در خيابان بيشتر افراد مشغول تهيه ي آجيل و انار و هندوانه بودند.

از يکي پرسبدم: چه خبر شده؟

پاسخ داد: شب يلدا نزديک است.

-        خوب؟

-        تو نمي داني؟!! همان شبي که از همه ي شب هاي سال بلندتر است ...

وقتي تعجب مرا از آن همه هيجان ديد، نگاه عاقل اندر سفيهي به من انداخت و گفت: شما دور هم جمع نمي شويد؟ حافظ نمي خوانيد؟ لطيفه تعريف نمي کنيد؟ شب نشيني نداريد؟

به او گفتم: مگر تداوم ظلمت و به درازا کشيدن شب، جشن گرفتن دارد؟ عجب دنياي وارونه اي شده! قبلاً همه در انتظار صبح بودند و پايان تيرگي؛ چه جالب است که با سکون و بي خيالي خو گرفته ايم و انگار آمدن روز را بي تفاوت شده ايم!!

مکثي کردم، آنگاه سرم را بالا گرفتم و با اطمينان گفتم:

نه عزيزم، شما مشغول شب يلداي زمستاني خود باشيد، من در انتظار صبح زيباي بهارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 22:21  توسط نسیم | 

  تا شش سال پيش پدري داشتم،

مهربان بود و بزرگترين دليل غرور و سربلندي ام.

از دست دادمش، چنان آسان و سهل انگار که هنوز باور ندارم فقدانش را، و اين که ديگر هرگز نخواهمش ديد.

و اکنون دل، تمنّاي او را دارد؛ بسيار بي قرار.

مي طپد اما انگار اجباري است ضربان آرام و بي رمقش.

در گلويم گرهي کور افتاده؛

مي خواهم فرياد بزنم اما نمي شود.

اشکهايم به ياري مي شتابند و با تمام توان، فرياد خاموشم را به نمايش مي کشند:

" آي آنها که داريد، قدر بدانيد. روزي فرا خواهد رسيد که چونان من، آه خواهيد کشيد و خواهيد گفت: اي کاش ... " 

+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 11:2  توسط نسیم | 

زماني که نداي زيباي ظهور در عالم طنين افکن شود، با افتخار به همه ي جهانيان خواهيم گفت:

                                        " ديديد راست مي گفتيم؟ "

 

خدايا کمک کن که آن روز بتوانيم صادقانه بگوييم:

                                                            " آقا جان ما شما را فراموش نکرديم."

+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 11:0  توسط نسیم | 

  بزرگ انديشيدن تو ، نشان دهنده ي بزرگي روح توست؛

هرقدر کامل تر بينديشي ، جامع تر و عالي تر مي خواهي؛ و هر اندازه ديگران را در افکار قشنگت سهيم گرداني، خردمندتر و در نتيجه شادتري.

دعا براي ظهور حضرت مهدي عليه السّلام، خواستن همه ي خوبي ها براي همه ي دنياست.

+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 10:57  توسط نسیم | 

اينجا مدينه است؛ شهر پيامبر.

شهري که شادي ها و غم هاي بسياري را در زندگي اولياء خدا ديده است. شهري که مي توانست بهشت اين دنيا باشد و خوشبخت ترين شهر زمين؛ اما به نظر من سعادت با او يار نشد.

اي کاش مي توانست در مورد سکنه ي خود، گزينش داشته باشد. کاش مي توانست هر کس و ناکسي را در خود راه ندهد. آنوقت شاهد آزار و اذيّت ها، حق کشي ها، قصاوت ها، مسلمان نمايي ها و خيلي چيزهاي بد ديگر نمي شد.

مي توانم تصور کنم چه دشوار است مجبور باشي ببيني و نتواني کاري کني؛ چه سخت است عزيزترين کست، تاج سرت، پيامبرت را مسموم کنند و تو نتواني قاتلانش را که به دروغ اين قتل را مرگ طبيعي جلوه دادند رسوا کني؛ و تا هنوز در انتظار تولد نوزادي هستي که قرار است « محسن » بنامندش، پرپر شدنش را تحمل کني.

مي دانم چه زجرآور است بداني حق کجاست، و ببيني شکسته شدن دندانش را و شکافته شدن تارکش را و پاره پاره شدن جگرش را و ... و ... و ... .

دلم به حال مدينه مي سوزد. خدا را شکر من به جاي او نيستم. مي داني چند سال است در انتظار ظهور کسي است که گريه هاي شبانه اش را کنار قبر مخفي مادر مي بيند؟

مي داني چه دلهره اي دارد وقتي « او » بر روي خاکش پا مي گذارد: " نکند کسي او را بشناسد؛ نکند او را نيز بيازارند مانند پدرانش؛ آنوقت دوباره روسياهي بر من بينوا مي ماند و بس."

شنيده ام در روز قيامت همه ي کائنات در مورد اعمال انسان ها شهادت مي دهند، حتي سنگ ها و گياهان. حتماً آنها حافظه ي خوبي دارند که تا قيامت همه چيز يادشان مي ماند. کاش لااقل مدينه حافظه ي خوبي نداشت. چگونه مي تواند تحمل کند که سخنان و توصيه هاي پيامبر يادش باشد، بعد ببيند گروهي به اسم جانشينان و ياران ايشان، عکس همان حرف ها را مي گويند و چه تهمت ها که به او نمي زنند؟!!   

يادتان هست گفته بودم در اين سفر گاه تذکري و تلنگري ذهنم را قلقلک مي دهد:

به اين شهر که رسيدم، اول گمان کردم شهري است مانند شهرهاي ديگر. ولي بعد فکر کردم مگر مي شود شهري عادي باشد! هرچه باشد روزي وجود مقدّس پيامبر اکرم و امامان مطهّر ما عليهم السّلام بر آن زيسته اند. گفتم: " خوش به حالش، چه سعادتي دارد که ميزبان اين ذوات مقدّسه بوده و با خرماهايش از اين عزيزان خدا پذيرايي کرده و اکنون هم آرامگاه پيکر پاک آنان است." ولي روزي ديگر وقتي در ميان مسجدالنّبي گام برمي داشتم يکي ديگر از آن تلنگرها به ذهنم زده شد: 

ديدم همه را مي بينم جز اويي که بايد ببينمش؛ شنيدم بسياري سخنراني مي کردند جز او که بايد سخن بگويد؛ با تمام وجود، سلطه و مالکيّت گروهي را در مورد منبر و محراب و منزل و مسجد پيامبر حس کردم جز او که مالک و وارث حقيقي آنهاست. گفتم: " اي بيچاره مدينه، چه صبوري تو!! کاش کاري از دستم بر مي آمد براي نجاتت. کاش مي توانستم فرياد بزنم و واقعيّات فراموش شده و به عناد، مخفي نگاه داشته شده ات را به همگان يگويم.

ولي آيا اگر اين کار را هم بکنم، سخنان مرا باور خواهند کرد؟ نه؛ مطمئناً نه. مگر سلمان و اباذر و مقداد و عمّار و ديگران نگفتند؟ چرا، ولي هيچ فايده اي نداشت. انگار سخن حق به گوش اين مردم نمي رود و بر دل سنگشان کارگر نمي شود.

بايد کاري ديگر کرد، کاري اساسي. اين گره کور جز به دست قدرت وليّ الله الاعظم ارواحنا فداه باز نمي شود. براي ظهور و تجلّي اين قدرت الهي چه کاري مي توانيم بکنيم؟

آري درست است، يادم آمد؛ مگر خود حضرتش نفرمود:

                          " وَ اَکثِروا الدُّعاء بِتَعجيلِ الفَرَج، فَإنَّ ذَلکَ فَرَجکُم " ؟

بيا مدينه. بيا با هم دعا کنيم. من و تو و همه ي کساني که از مصيبت اين غيبت هزار و چند ساله در رنج و عذابند.

دعا کنيم براي آزادي حق، و غلبه ي نور، و پيروزي عدل، و ديدار يار مهربان.

                                 

                      اللّّّّّّّهُمَّ عَجِّلْ لِوَليِّکَ الْفَرَج   

+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1387ساعت 23:54  توسط نسیم | 

ساعت 8 شبه.

پسرم ميخکوب شده جلوي تلويزيون و هرچي صداش مي کنم اصلاً نمي شنوه. دقيق شدم ببينم برنامه در مورد چيه که اين بچه ي 7 ساله اينهمه بهش توجه نشون مي ده! ديدم در مورد نجوم صحبت مي کنن. رفتم تو آشپزخونه و سرگرم کارام شدم.

نمي دونم يه ساعت گذشته بود يا نه که پسرم با هيجان زياد دويد تو آشپزخونه و با چشماي گرد شده و دستهايي که از شدّت ذوق و شعف، بالا و پايين مي برد گفت: " مامان، مامان فردا کسوفه "

گفتم: " چي چيه؟ "  گفت: " کسوفه "

براي اين که امتحانش کنم ببينم مي دونه چي مي گه يا نه گفتم: " يعني چي؟ "

ـ خورشيدگرفتگيه ديگه؛ ماه ميآد بين زمين و خورشيد، اونوقت ديگه خورشيد ديده نمي شه. مامان، تلسکوپمو ببرم رو پشت بوم؟

ـ مگه تلسکوپم لازمه؟!

ـ آره. همه ي ستاره شناساي دنيا دوربينا و تلسکوپاشونو آماده کردن. فقطم 20 دقيقه طول مي کشه...

ـ اووواًه، همه ي منجماي دنيا جمع شدن، بخاطر 20 دقيقه اينهمه سر و صدا راه انداختن؟

ـ خب مگه چيه؟

ـ هيچ چي. حالا اگه ما خورشيد و 20 دقيقه نبينيم، چي مي شه؟

ـ خيلي چيزا

ـ مثلاً چي؟

ـ اولاً: وقتي هميشه خورشيدو مي بينيم و يه دفعه نبينيم، عجيبه ديگه؛ دوماً: خورشيد به اين مهمي، ديدن يا نديدنش به نظر شما مهم نيست؟!! مامان خانوم اصلاً مي دوني اگه خورشيد نبود يا يه دفعه بعد از کسوف ديگه هيچوقت ديده نمي شد چي مي شد؟

گفتم: راست مي گيا... خورشيد به اين مهمي که زنده موندن همه ي موجودات به اون بستگي داره، اگه نباشه يا ديده نشه که خيلي بد مي شه. حالا ببينم پسر زرنگم مي تونه چندتا چيز مهم ديگه هم بگه که مثل خورشيد مهم باشند؟

ـ بله که مي تونم: آب، برق، غذا ...

ـ آفرين عزيزم. حالا اگه گفتي اين آب و برق و غذا و خورشيد رو خدا بخاطر کي به ما مي ده؟ راهنماييت کنم؟ هموني که خيلي دوسش داريم... منتظرشيم... اِ  ما   مِ ...

ـ آهان، امام زمان؟

ـ باريک الله پسر گلم. اگه امام زمان عليه السّلام نباشن، زمين و آسمون و مردم و ستاره ها و حيونا و خلاصه همّه چي نابود مي شه. پس امام زمان از خورشيدم چي؟

ـ مهم تره؟

ـ ماشا الله، گل گفتي. حالا يه سؤال سخت تر

ـ قبوله

ـ اگه گفتي حالا که امام زمان از خورشيدم مهم تره و اينهمه وقته که ديده نمي شه، پس چرا هيچکس تو اخبار در اين مورد هيچ چي نمي گه؟ چرا هيچ منجّمي تلسکوپشو براي ديدن امام زمان آماده نمي کنه؟!

پسرم در حالي که کلّشو مي خاروند ، آروم آروم از آشپزخونه رفت بيرون.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 20:16  توسط نسیم | 

 روزهاي آخر سفرمونه.

داريم تو چندتا پاسا‍‍‍ژ از مراکز خريد شهر مکه قدم مي زنيم. چيزي که بيشتر از همه نظر منو جلب مي کنه، تعداد ايراني هاييه که مشغول خريدند.

تو اين سفر هروقت رفتيم خريد، ديدم اکثريت تعداد خريداران، ايراني اند؛ اونقدر که ديگه تقريباً مطمئنم يکي از درآمدهاي عمده و مهم مردم مکه و مدينه از طريق همين خريد و فروش هاست.

با خودم گفتم: " خوبه ديگه، تمام عرب هاي  عربستان هم مثل افغانستان و جاهاي ديگه، از صدقه سر مردم ايران به نوايي رسيدن و براي خودشون کاسبی راه انداختند. "

يادم افتاد چند روز پيش تو مسعي وقتي به اون عربي که خلاف جهت همه ي مردم، خارج از محلّ حرکت ويلچرها داشت گاري شو هُل مي داد اشاره کردم که راه مخصوص شما اون قسمته، با تحقير فراوون، يه جوري که انگار داره فحش ناجور مي ده ، همراه با اشاره ي سر و دست و دهن گفت: " ايراني، ايراني "

آتيش گرفتم؛ خيلي بهم برخورد. بخاطر يه حرف حقّ محترمانه، تحقيرمون مي کردن؛ بارها و بارها.

با يادآوري اين خاطره داشتم دوباره حرص مي خوردم و غرور شيکستمو با جملاتي نظير: « الهي نونمون چشمتونو بگيره که عين ... !  نمک مي خوريد، نمکدون مي شکنيد !! 

و ... » وصله پينه مي کردم که يه تلنگر ديگه به ذهنم زده شد:

" نکنه من هم نسب به ولي نعمتم همين طوري باشم!؟ مگه من خودم قدر نوني رو که به صدقه سر حضرت حجّت عليه السّلام مي خورم، مي دونم؟ من که اينهمه ادّعاي شعور و تربيت دارم، مگه شکر نعمات الهي و الطاف حضرت مولا رو بجا مي آرم که از عربِ به قول خودم « هيچ چي نفهمِ جاهلي » توقّع حق شناسي و نزاکت دارم؟!! تازه اگه واقعاً  اين طور باشه که نون اون عربها تو جيب ما ايرانيا باشه !!! "

تصميم گرفتم دو کلمه ي ديگه با اربابم حرف بزنم:

" آقا جون، امام مهربونم سلام. امروز حالتون چطوره؟  يه وقت غفلت منو به حساب نمک نشناسي و بي ادبي نذاريد ... اگه سرگرم گرفتاريها و کارهاي روزمّره شدم، اگه در انجام وظيفه و خدمت به شما کم کاري مي کنم، زبانم لال کم ارادت نسبت به شما نشدم. حديث شريف: « لَو لَم حُجَّة لَساخَت الأرضُ بِأهلِها » رو فراموش نکردم؛ بي توفيقم و کم سعادت. بخاطر همه ي توجّهات و عنايات شما ممنونم و آرزومند ديدار شما. التماس دعا؛ در پناه خدا. " 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 18:59  توسط نسیم |