تبليغاتX
راهیان ظهور

مولای خوبم، پدر مهربانم، گنج آسمانی ام سلام

اعیاد شریف رجبیه بر شما مبارک

می خواستم روز پدر را مانند همه ی بچه های ایرانی، به شما مهربان ترین و بهترین پدر دنیا تبریک بگویم؛ اما از مکتب و سیره ی خودتان آموخته ام که درباره ی هرکاری ابتدا باید فکر کرد.

از خودم پرسیدم " آیا واقعاً پدر افرادی چون من ( سراپا نقص واشتباه و غفلت ) شدن، برای چون تویی ( همه والایی و مهر و عطوفتت ) جز خون دل خوردن  و دردسر، چیزی به نام برکت و افتخار هم دارد؟؟؟؟؟؟

نتیجه این که: دیدم بهتر است به خودم تبریک بگویم. تبریک و افتخار بخاطر داشتن چنین پدری الهی و آسمانی؛ که خالق همه ی خوبی ها ست ؛ و داشتنش یعنی داشتن همه ی خیرات و برکات عالم. پدری که حتی لحظه ای از من غافل نمی ماند؛ و ذره ای در حقم کوتاهی نمی کند. از من خسته نمی شود؛ و رهایم نمی گذارد.

خدایا بابای عزیزم را از شرّ حسودان به تو می سپارم؛ تنش را سلامتی و قلب مهربانش را شادی عطا فرما.

خدایا دلم برای دیدن روی ماه بابا لک زده، عمر سفرش را کوتاه، و لحظه ی دیدارمان را نزدیک بفرما.

                                                                                                                           آمین

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 خرداد1390ساعت 13:21  توسط نسیم | 

خوبه یه کمی استراحت کنم؛ خیلی خسته شدم.

یه هفته ای هست که دارم خونه تکونی می کنم. نگرانم، نکنه تا عید کارام تموم نشه!!

وقتی لیوان چایی رو برمیدارم که بخورم، به این فکر می کنم: " اصلاً چرا من دارم به خودم اینهمه فشار میارم که تا قبل از سال تحویل همه ی کارام نموم بشه ؟!! "

_ آخه می خوام همه چیز برای پذیرایی از مهمونام آماده باشه.

_ مگه مهمونا کی اند؟

_دوستام، اقوامم، همسایه هام، همکارام. همشون یه جورایی برام عزیز و محترمن. دوست دارم تو خونه ام احساس راحتی و نشاط داشته باشن و بهشون خوش بگذره.

_ ببینم، دوست دارم کی از همه زودتر بیاد خونه مون عید دیدنی؟ از دیدن کی، بیشتر از همه خوشحال می شم؟ مامانم، مادربزرگم،مادرشوهرم، ... ؟

_ اونی که هرلحظه ممکنه از در، وارد بشه و خیلی بده اگه غافلگیر بشم و آمادگی نداشته باشم، کیه؟

اونی که همیشه آرزو دارم ببینمش؛

اونی که همیشه دعا می کنم زودتر بیاد؟

کاش می شد امسال اولین مهمون عزیز خونه مون، حضرت حجت علیه السّلام باشن.

آخ که اگه آقا قدم رنجه می کرد، یه توک پا تشریف می آورد کنار هفت سینمون می نشست، چــــــــــی مـــــــــــــــــــــی   شد.

اگه لحظه ی تحویل سال، ایشون برامون دعا می کرد و با دستای مهربون خودش از لای قرآنش بهمون عیدی می داد، چـــــــــی مـــــــــــــــی شد.

آآآآآآآآآآآآآآآآآه ه ه ه ه

حالا دیگه چاییم تموم شده؛ بلند شم کارامو تموم کنم؛ خدا که بخیل نیست،، شاید واقعاً به آرزوم رسیدم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 فروردین1390ساعت 5:18  توسط نسیم | 

(نامه ی امین آقا به هم کلاسی اش در تعطیلات نوروز)

 

سلام متین

چطوری؟ پیک نوروزتو حل کردی؟ من که قبل از سال تحویل همش و  حل کردم؛ آخه مامانم گفنه بود: " اگه زود تمومش کنی، جایزه داری." خلاصه منم که زرنگ و ...

خیلی دلم برات تنگ شده؛ تو چی؟ اصلاً یاد من هستی یا نه؟

راستی داداش کوچولوت چطوره؟ مشقاتو ندادی اون بنویسه که؟!!

خب دیگه مزاحمت نمی شم. امیدوارم تو سال جدید همش نمره هات بیست بشه و تو بهار امسالمون امام زمان علیه السّلام ظهور کنه.

ببینم تو اصلاً می دونی بهاری که تو زمان ظهور باشه چه فرقی با بهارهای الآن داره؟

تو بهار قبل از ظهور، همه به خواسته هاشون نمی رسن. یه عالمه بچه هست که لباس جدید و عیدی فراون و مسافرت و ... ندارن؛ ولی  زمان ظهور، همه با هم خوشحالن.

تو بهار قبل از ظهور خیلی جاهای دنیا جنگه، خیلی ها با هم دعوا دارن، خیلی ها دست از کینه ها و قهر های قدیمی بر نمی دارن؛ ولی زمان ظهور نه.

تو بهار های الآن اینقدر مریض تو بیمارستانها و مطب ها هست که خودشون و اقوامشون اصلاً نمی فهمند کی بهار شد .

تو این بهارهای معمولی، بعضی ها دچار تصادفات رانندگی می شن، خونه ی بعضی ها رو دزد می زنه، بعضی ها بی گناه یا گناهکار تو زندان و کلانتری اند، و خلاصه مشکل دارن؛ ولی تو اون بهار مخصوص و بهارهای بعدش هیچکدوم از این ناراحتی ها و دردسرها وجود نداره.

سرتو درد نیارم، بهار ظهور اونقدر خواستنی و قشنگه که تا نبینیمش و توش زندگی نکنیم، به بی مزه گی و الکی بودن بهارها و عیدای الآنمون پی نمی بریم.

می دونی برای این که زودتر به اون عید و بهار واقعی برسیم دعای من و تو چـــه قـــــــــــــدر مؤثّره؟!!

                                        اللّهــــمَّ عجِّــــل لولیّکَ الفَــــرَج

بعد از تعطیلات می بینمت.خداحافظ 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 فروردین1390ساعت 0:56  توسط نسیم | 
این مطلب رو دوست خوبم «حوا» خواسته بود که از طرف اون بنویسم:

اي شب اي شاهد غم ؛ روشني يار چه شد ؟
ماهتاب سحرآساي شب تار چه شد ؟
اي نسيم سحر ؛ گاه اجابت نرسيد ؟
ساقي تشنه لب قافله سالار چه شد ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اسفند1389ساعت 10:19  توسط نسیم | 

  تمام دنیا رو گشتم، آدمای مختلفی را زیر ذرّه بین گذاشتم، زندگینامه ی افراد مشهور زیادی رو خوندم؛ آدمایی که هر کدوم به دلیلی مهم و معروف شدند. یکی بخاطر شعرش، یکی بخاطر عشقش، یکی بخاطر علمش، یکی بخاطر مدال طلای روی گردنش و ...

به  همشون فکر کردم؛ به خودشون، به اطرافیانشون، کاراشون و ...

یه جورایی همشون تو یه موضوع، مشترکن. اگه تو یک یا چند مورد، موفق بودن، یه جاهایی هم مشکل داشتن و کم می آوردن. خلاصه هیچکس نمی تونه ادعا کنه که در همه ی زمینه ها کامل و بی نقصه.

تا این که رسیدم به خودم.

من تو هیچ چی سرآمد نیستم؛ هیچ کار برجسته و غرورآفرینی هم تو زندگیم نکردم. مهم که نبودم هیچ؛ موجب افتخار که نبودم هیچ؛ مدعی خوبی هم نبودم.

من ادعا کردم: محبّم.

یه محبّ واقعی حتی اگه نتونه خواسته های محبوبشو برآورده کنه، لااقل باید از چیزایی که محبوبش دوست نداره دوری کنه.

ولی من همینم نتونستم

تنها هنر من تو این دنیای پرهنر این بوده که یه محبوب تمام عیار برای خودم پیدا کردم.

محبوبی که از هر حیث کامله؛ و می تونه تو هر زمینه ای که حساب کنی، سرآمد و نمونه باشه.

محبوبی که هرکجا اسمشو بیارم بهش افتخار می کنم و سرمو بالا می گیرم.

کسی که دامنه ی محاسنش به دنیا محدود نمی شه و اگه واقعا به حرفاش گوش کنم، سعادتمند دنیا و آخرت می شم.

بله من محبوبی دارم که حتی خداوند هم به او مهر می ورزه؛ و اونو به عنوان آخرین گنجینه ی خودش ذخیره کرده تا یه روزی به وسیله ی اون دنیا رو گلستان کنه.

من می تونم با افتخار با تمام دنیا مناظره کنم؛ و اگه هرکس نمونه ای از خوبی تو هر زمینه ای داشته باشه، من بهتر و کاملتر از اونو در مورد محبوب خودم نشون بدم.

یکی از مهمترین خصوصیّات محبوب من اینه که : تنها محبوب من نیست، و می تونه نهایت آرزو و خواسته ی همه ی اهل دنیا باشه، بدون این که حتی یه لحظه به احدی بی توجهی کنه یا از احدی غافل بمونه. در تمام لحظه ها صدای تمام محبین خودشو می شنوه، اونا رو می بینه، و اگه بخواد و صلاح بدونه، خواسته های همه رو (هرچقدر هم که بزرگ یا کوچیک به نظر برسن) اجابت کنه.

آره، محبوب من، مهدی موعود (عجّل الله تعالی فرجه الشّریف) یکی یه دونه ی بانو نرجس خاتون، و عزیز دردونه ی امام حسن عسکریه؛ (علیهما السّلام  )

من به داشتن چنین محبوبی افتخار می کنم؛ کاش دل نازنین او هم به داشتن محبی مثل من یه ذره شاد می شد.

یکی از کارایی که من برای محبوب بی نظیرم می تونم بکنم اینه که براش دعا کنم:

خداوندا، بارپروردگارا، تمام آرزوهای اون عزیز یگانه (علیه السّلام) رو بیشتر از اونی که می خواد و فکرشو   می کنه، برآورده بفرما.

                                                                                                               آمین  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اسفند1389ساعت 10:4  توسط نسیم | 

شايد که ديگر يار عادت کرده باشد

با غصه هاي خويش خلوت کرده باشد

شايد غريبانه کنار چند عاشق

امشب نمازي را امامت کرده باشد

شايد براي ما ميان روضه هايش

امشب دعاي رفع حاجت کرده باشد

شايد حديث بي وفايي  هاي ما را

از بهر اجدادش روايت کرده باشد

اي واي بر شيعه گي ما گر که مهدي (عليه السلام)

بر خاک صحرا استراحت کرده باشد

بايد که نام شيعه را از ما بگيرند

امشب اگر با چاه خلوت کرده باشد

امشب اگر با چاه صحبت کرده باشد

اي واي اگر از ما شکايت کرده باشد

اي واي بر من ، واي بر دل ، واي بر عشق

گر آرزو بهر شهادت کرده باشد!!

                                                                                                « کانون منتظران ظهور » 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 آبان1389ساعت 11:7  توسط نسیم | 
مارا نبي (صلي الله عليه و آله) ، قبيله ي سلمان (عليه الرحمه) خطاب کرد

روي غرور و غيرت ما هم حساب کرد

سني ! زما بترس که ما پر اراده ايم

ما مثل کوه پشت علي (عليه السلام) ايستاده ايم

سني! بترس شيعه ي سرسخت حيدريم

جان برکفان مهدي آل پيمبريم (عليهماالسلام)

از جمعه اي بترس که روز سوارهاست

پشت سر امام زمان (عجل الله فرجه) ذوالفقارهاست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 شهریور1389ساعت 15:50  توسط نسیم | 
بر آن قومی که زهرا (س) کرده لعنت

سخن از آشتی معنا ندارد

سخن از هفته ی وحدت نگویید

که سنی در دل ما جا ندارد

عمر محکوم و منفور است زیرا

رضابت نامه از زهرا (س) ندارد 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 اسفند1388ساعت 12:41  توسط نسیم | 

آقاجان ـ یوسف فاطمه ـ شنيده ام که گفته اي که : شيعيان، مرا به قدر آب هم طلب نمي کنند.

از اين سخن دلم شکست ...

بدون آب مي توان حيات را به لطف حق به سر نمود،

بدون تو نمي توان ممات هم طلب نمود

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 9:10  توسط نسیم | 
سلام دوستان و خوانندگان عزیز و محترم

وبلاگ من  جدید نیست فقط بخاطر یه مشکل کوچولو مجبور شدم همه ی مطالب رو پاک کنم و دوباره بذارم

حالام به خورده قاطی پاطی شده! نمی دونم چرا مطالب از تو وبلاگم گم می شن؟!! دوبار تا حالا اینطوری شده!! اگه می تونین راهنماییم کنین اگرم نمی تونین همه ی نوشته هامو از اول بخونین 

+ نوشته شده در  شنبه 3 بهمن1388ساعت 1:52  توسط نسیم | 

 

نفرین مر خلیفه ی دوم را ظلّ وجهُه، که دوری اش موجب قرب إلی الله است و به لعن اندرش مزید سعادت.

هر سخني كه بر لب آورده مخرّب ايمان است[1]، و هر عملش علامت كفر.

چون تبریک امامت گفت[2] جز نفاق نبود، و چون آتش افروخت جز خباثت ننمود.[3]

در هر حقّی که به ناحق گرفت و هر خونی که به شقاوت ریخت و هر ظلمی که به جهالت روا داشت و هر حکمی که به حماقت صادر کرد[4]، مستحقّ لعن و نفرین ابدی خداوند گردید[5]؛ و با هر جعل حدیثی و هر دروغی، مستوجب دشمنی پیامبر.

پس بر هر شیعه ی آگاه و مقیّدی، در هر عیدی و عزایی، لعن مکرّر، بر آن درک نشین مخلّد، واجب[6]؛ و بر هر لعنی، شکری باید. که خداوند عزّوجل این توفیق به هر بنده ای عطا نکند و چنین خیری بر همگان مبذول ندارد. چه در هر سبّی، نعمت ها موجود است از شادی دل، آمرزش گناهان، و افزایش حبّ اهل بیت علیهم السّلام در قلب، و ... که اگر بنده بر این نعمات شکر نگوید پس بر چه گوید؟!

بار پروردگارا! عذاب ابدی خود را بر او و بر تابعین آگاهش، و هدایت کریمانه ات را بر محبّین نادانش، و رحمت بی پایانت را بر دشمنان خاموشش ( آنها که در زمانه ی ظلم، مأمور به تقیّه اند و در هنگام تجلّی حق، آماده ی انتقام گیری ) جاودانه ببار؛ و ما را نه با آنان، که حتّی با کسانی که اندک مدّتی اندک گرايشي به آنان داشتند نیز محشور نفرما.

 

                                                                                                  آمین یا ربّ العالمین

 

 



[1]. " إنَّ الرَّجُلَ لَيَهجُر "  " حسبنا کتاب الله "

[2]  " بخّ بخّ لک يا علي، اصبحتَ مولاي و مولا کلّ مؤمن و مؤمنة " در روز غدير خم

 [3]  آتش زدن درب خانه ی حضرت زهرا سلام الله عليها

[4]  حمله به ايران و ممالک ديگر و تعيين جانشين براي پيامبر، قضاوت هاي ناعادلانه و غلط و ...

[5]  زيارت عاشورا : " اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و ... "

[6]  آل عمران / 86 و 87

+ نوشته شده در  شنبه 3 بهمن1388ساعت 1:22  توسط نسیم | 

 

 بزرگ انديشيدن تو ، نشان دهنده ي بزرگي روح توست؛

هرقدر کامل تر بينديشي ، جامع تر و عالي تر مي خواهي؛ و هر اندازه ديگران را در افکار قشنگت سهيم گرداني، خردمندتر و در نتيجه شادتري.

دعا براي ظهور حضرت مهدي عليه السّلام، خواستن همه ي خوبي ها براي همه ي دنياست.

+ نوشته شده در  شنبه 3 بهمن1388ساعت 1:21  توسط نسیم | 

 

 ساعت 8 شبه.

پسرم ميخکوب شده جلوي تلويزيون و هرچي صداش مي کنم اصلاً نمي شنوه. دقيق شدم ببينم برنامه در مورد چيه که اين بچه ي 7 ساله اينهمه بهش توجه نشون مي ده! ديدم در مورد نجوم صحبت مي کنن. رفتم تو آشپزخونه و سرگرم کارام شدم.

نمي دونم يه ساعت گذشته بود يا نه که پسرم با هيجان زياد دويد تو آشپزخونه و با چشماي گرد شده و دستهايي که از شدّت ذوق و شعف، بالا و پايين مي برد گفت: " مامان، مامان فردا کسوفه "

گفتم: " چي چيه؟ "  گفت: " کسوفه "

براي اين که امتحانش کنم ببينم مي دونه چي مي گه يا نه گفتم: " يعني چي؟ "

ـ خورشيدگرفتگيه ديگه؛ ماه ميآد بين زمين و خورشيد، اونوقت ديگه خورشيد ديده نمي شه. مامان، تلسکوپمو ببرم رو پشت بوم؟

ـ مگه تلسکوپم لازمه؟!

ـ آره. همه ي ستاره شناساي دنيا دوربينا و تلسکوپاشونو آماده کردن. فقطم 20 دقيقه طول مي کشه...

ـ اووواًه، همه ي منجماي دنيا جمع شدن، بخاطر 20 دقيقه اينهمه سر و صدا راه انداختن؟

ـ خب مگه چيه؟

ـ هيچ چي. حالا اگه ما خورشيد و 20 دقيقه نبينيم، چي مي شه؟

ـ خيلي چيزا

ـ مثلاً چي؟

ـ اولاً: وقتي هميشه خورشيدو مي بينيم و يه دفعه نبينيم، عجيبه ديگه؛ دوماً: خورشيد به اين مهمي، ديدن يا نديدنش به نظر شما مهم نيست؟!! مامان خانوم اصلاً مي دوني اگه خورشيد نبود يا يه دفعه بعد از کسوف ديگه هيچوقت ديده نمي شد چي مي شد؟

گفتم: راست مي گيا... خورشيد به اين مهمي که زنده موندن همه ي موجودات به اون بستگي داره، اگه نباشه يا ديده نشه که خيلي بد مي شه. حالا ببينم پسر زرنگم مي تونه چندتا چيز مهم ديگه هم بگه که مثل خورشيد مهم باشند؟

ـ بله که مي تونم: آب، برق، غذا ...

ـ آفرين عزيزم. حالا اگه گفتي اين آب و برق و غذا و خورشيد رو خدا بخاطر کي به ما مي ده؟ راهنماييت کنم؟ هموني که خيلي دوسش داريم... منتظرشيم... اِ  ما   مِ ...

ـ آهان، امام زمان؟

ـ باريک الله پسر گلم. اگه امام زمان عليه السّلام نباشن، زمين و آسمون و مردم و ستاره ها و حيونا و خلاصه همّه چي نابود مي شه. پس امام زمان از خورشيدم چي؟

ـ مهم تره؟

ـ ماشا الله، گل گفتي. حالا يه سؤال سخت تر

ـ قبوله

ـ اگه گفتي حالا که امام زمان از خورشيدم مهم تره و اينهمه وقته که ديده نمي شه، پس چرا هيچکس تو اخبار در اين مورد هيچ چي نمي گه؟ چرا هيچ منجّمي تلسکوپشو براي ديدن امام زمان آماده نمي کنه؟!

پسرم در حالي که کلّشو مي خاروند ، آروم آروم از آشپزخونه رفت بيرون.

+ نوشته شده در  شنبه 3 بهمن1388ساعت 1:19  توسط نسیم | 

 

روزهاي آخر سفرمونه.

داريم تو چندتا پاسا‍‍‍ژ از مراکز خريد شهر مکه قدم مي زنيم. چيزي که بيشتر از همه نظر منو جلب مي کنه، تعداد ايراني هاييه که مشغول خريدند.

تو اين سفر هروقت رفتيم خريد، ديدم اکثريت تعداد خريداران، ايراني اند؛ اونقدر که ديگه تقريباً مطمئنم يکي از درآمدهاي عمده و مهم مردم مکه و مدينه از طريق همين خريد و فروش هاست.

با خودم گفتم: " خوبه ديگه، تمام عربستان هم مثل مردم افغانستان و جاهاي ديگه، از صدقه سر ايراني ها به نوايي رسيدن و براي خودشون کار و کاسبي راه انداختن. "

يادم افتاد چند روز پيش تو مسعي وقتي به اون عربي که خلاف جهت همه ي مردم، خارج از محلّ حرکت ويلچرها داشت گاري شو هُل مي داد اشاره کردم که راه مخصوص شما اون قسمته، با تحقير فراوون، يه جوري که انگار داره فحش ناجور مي ده ، همراه با اشاره ي سر و دست و دهن گفت: " ايراني، ايراني "

آتيش گرفتم؛ خيلي بهم برخورد. بخاطر يه حرف حقّ محترمانه، تحقيرمون مي کردن؛ بارها و بارها.

با يادآوري اين خاطره داشتم دوباره حرص مي خوردم و غرور شيکستمو با جملاتي نظير: « الهي نونمون چشمتونو بگيره که ... ! نمک مي خوريد، نمکدون مي شکنيد !! و ... » وصله پينه مي کردم که يه تلنگر ديگه به ذهنم زده شد:

" نکنه من هم نسبت به ولي نعمتم همين طوري باشم!؟ مگه من خودم قدر نوني رو که به صدقه سر حضرت حجّت عليه السّلام مي خورم، مي دونم؟ من که اينهمه ادّعاي شعور و تربيت دارم، مگه شکر نعمات الهي و الطاف حضرت مولا رو بجا مي آرم که از عربِ به قول خودم « هيچ چي نفهمِ جاهلي » توقّع حق شناسي و نزاکت دارم؟!! تازه اگه واقعاً  اين طور باشه که نون اون عربها تو جيب ما ايرانيا باشه !!! "

تصميم گرفتم دو کلمه ي ديگه با اربابم حرف بزنم:

" آقا جون، امام مهربونم سلام. امروز حالتون چطوره؟  يه وقت غفلت منو به حساب نمک نشناسي و بي ادبي نذاريد ... اگه سرگرم گرفتاريها و کارهاي روزمّره شدم، اگه در انجام وظيفه و خدمت به شما کم کاري مي کنم، زبانم لال کم ارادت نسبت به شما نشدم. حديث شريف: « لَو لَاالحُجَّة لَساخَتِ الأرضُ بِأهلِها » رو فراموش نکردم؛ بي توفيقم و کم سعادت. بخاطر همه ي توجّهات و عنايات شما ممنونم و آرزومند ديدار شما. التماس دعا؛ در پناه خدا. " 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 دی1388ساعت 11:49  توسط نسیم | 

 

اينجا مکّه است؛ ظاهراً نزديکترين مکان به خدا.

وقتي انسان به اينجا مي آيد، بيشتر از هميشه دلش مي خواهد با خدا حرف بزند.

و من اينجا هستم. هستم، اگرچه باورش برايم بسيار سخت باشد. مانند يک خواب مي ماند؛ خوابي شيرين تر از همه ي خوابهايي که تا به حال ديده ام.

يادتان هست گفته بودم در اين سفر، گهگاه تذکري و تلنگري ذهنم را قلقلک مي دهد؟ :

خداي من، اينجا چقدر آدم هست! چقدر تنوع رنگ پوست! چقدر تنوع لباس و فرهنگ! چقدر آداب و عادات و اخلاق مختلف!!

در حرم که مي روي، همه جا، از مطاف تا انتهاي مسعي و حتي دورتر، تا خيابان هاي اطراف، در طبقات دوم سوم و حتي زيرگذرها و زيرزمين ها، مملوّ از آدم است.

به مراکز خريد هم که سر مي زني، باز جاي سوزن انداختن نيست: باوارث، رامز، ابراج البيت و ...

خدايا، اينهمه بنده را کي آفريدي؟! و اينهمه را کجا جا دادي؟!!

خودم از اين تعجب، تعجب کردم؛ چون من مي دانم اينهايي را که مي بينم، تازه بخشي از مسلمانان جهانند که موفّق و مشرّف به حج شده اند و بسياري از مسلمانان توفيق نداشتند که امسال به اين سفر معنوي بيايند. تازه اگر همه ي مسلمانان را حساب کنيم، باز نسبت به کلّ جمعيّت دنيا در اقلّيت اند.

پس اينها مشتي نمونه ي خروارند که من حتّي آنهايي که در هتل ها هستند را نيز نمي بينم.

خدايا، حال که اينها را آفريدي، چگونه روزي مي دهي؟ آيا آنها اصلاً به اين فکر مي کنند که چطور و بواسطه ي چه کسي روزي مي خورند؟ و آيا شکرگزار نعمات تو هستند؟

من که ميدانم چه؟ من که اين حديث شريف را شنيده ام که فرمود: " بِيُمنِهِ رُزِقَ الوَري وَ بِوُجودِهِ ثَبَتَتِ الأرضُ وَ السَّماء "  آيا در هر وعده ي غذايي که مي خورم، يا هر دمي که نفس به سلامت مي کشم، يا هر زيبايي و خوشي که از آن لذت مي برم به ياد ولي نعمتم هستم؟ تا به حال در تمام طول عمرم چندبار از ته دل او را صدا زدم و به او سلام دادم؟

آيا او را که ناظر بر احوال من است، سپاس گفته ام؟

نه، کوتاهي کرده ام! اما اکنون مي گويم، با ذره ذره ي سلول هاي وجودم مي گويم:

"يا مهدي،سلام و سپاس بر شما که به اذن خداوند ودود، هرچه دارم از توجه و عنايات شماست؛ خدا به شما برکت دهد.

ممنونم و تا مي توانم قدردان.

شرمنده از غفلت، و روسياه از تمرّد.

اگرچه لايق نيستم اما بخشش کريمانه تان را مي خواهم مانند هميشه، و دست نوازش پدرانه تان را تا قيامت. "

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 دی1388ساعت 11:47  توسط نسیم | 

 

 اينجا مدينه است؛ شهر پيامبر.

شهري که شادي ها و غم هاي بسياري را در زندگي اولياء خدا ديده است. شهري که مي توانست بهشت اين دنيا باشد و خوشبخت ترين شهر زمين؛ اما به نظر من سعادت با او يار نشد.

اي کاش مي توانست در مورد سکنه ي خود، گزينش داشته باشد. کاش مي توانست هر کس و ناکسي را در خود راه ندهد. آنوقت شاهد آزار و اذيّت ها، حق کشي ها، قصاوت ها، مسلمان نمايي ها و خيلي چيزهاي بد ديگر       نمي شد.

مي توانم تصور کنم چه دشوار است مجبور باشي ببيني و نتواني کاري کني؛ چه سخت است عزيزترين کست، تاج سرت، پيامبرت را مسموم کنند و تو نتواني قاتلانش را که به دروغ اين قتل را مرگ طبيعي جلوه دادند رسوا کني؛ و تا هنوز در انتظار تولد نوزادي هستي که قرار است « محسن » بنامندش، پرپر شدنش را تحمل کني.

مي دانم چه زجرآور است بداني حق کجاست، و ببيني شکسته شدن دندانش را و شکافته شدن تارکش را و پاره پاره شدن جگرش را و ... و ... و ... .

دلم به حال مدينه مي سوزد. خدا را شکر من به جاي او نيستم. مي داني چند سال است در انتظار کسي است که گريه هاي شبانه اش را کنار قبر مخفي مادر مي بيند؟

مي داني چه دلهره اي دارد وقتي « او » بر روي خاکش پا مي گذارد: " نکند کسي او را بشناسد؛ نکند او را نيز بيازارند مانند پدرانش؛ آنوقت دوباره روسياهي بر مدينه ي بينوا مي ماند و بس."

شنيده ام در روز قيامت همه ي کائنات در مورد اعمال انسان ها شهادت مي دهند، حتي سنگ ها و گياهان. حتماً آنها حافظه ي خوبي دارند که تا قيامت همه چيز يادشان مي ماند. کاش لااقل مدينه حافظه ي خوبي نداشت. چگونه مي تواند تحمل کند که سخنان و توصيه هاي پيامبر يادش باشد، بعد ببيند گروهي به اسم جانشينان و ياران ايشان، خلاف همان حرف ها را مي گويند و چه تهمت ها که به او نمي زنند؟!!   

گهگاه ذهن مرا تلنگري و قلقلکي تکان مي دهد:

به اين شهر که رسيدم، اول گمان کردم شهري است مانند شهرهاي ديگر. ولي بعد فکر کردم مگر مي شود شهري عادي باشد! هرچه باشد روزي وجود مقدّس پيامبر اکرم و امامان مطهّر ما عليهم السّلام بر آن زيسته اند. گفتم: " خوش به حالش، چه سعادتي دارد که ميزبان اين ذوات مقدّسه بوده و با خرماهايش از اين عزيزان خدا پذيرايي کرده و اکنون هم آرامگاه پيکر پاک آنان است." ولي روزي ديگر وقتي در ميان مسجدالنّبي گام برمي داشتم يکي ديگر از آن تلنگرها به ذهنم زده شد: 

ديدم همه را مي بينم جز اويي که بايد ببينمش؛ شنيدم بسياري سخنراني مي کردند جز او که بايد سخن بگويد؛ با تمام وجود، سلطه و مالکيّت گروهي را در مورد منبر و محراب و منزل و مسجد پيامبر حس کردم جز او که مالک و وارث حقيقي آنهاست. گفتم: " اي بيچاره مدينه، چه صبوري تو!! کاش کاري از دستم بر مي آمد براي نجاتت. کاش مي توانستم فرياد بزنم و واقعيّات فراموش شده و به عناد، مخفي نگاه داشته شده ات را به همگان يگويم.

ولي آيا اگر اين کار را هم بکنم، سخنان مرا باور خواهند کرد؟ نه؛ مطمئناً نه. مگر سلمان و اباذر و مقداد و عمّار و ديگران نگفتند؟ چرا، ولي هيچ فايده اي نداشت. انگار سخن حق به گوش اين مردم نمي رود و بر دل سنگشان کارگر نمي شود.

بايد کاري ديگر کرد، کاري اساسي. اين گره کور جز به دست قدرت وليّ الله الاعظم ارواحنا فداه باز نمي شود. حال سؤال، اين است: براي ظهور و تجلّي اين قدرت الهي چه کاري مي توانيم بکنيم؟

آري درست است، يادم آمد؛ مگر خود حضرتش نفرمود:

                          " وَ اَکثِروا الدُّعاء بِتَعجيلِ الفَرَج، فَإنَّ ذَلکَ فَرَجکُم "

بيا مدينه. بيا با هم دعا کنيم. من و تو و همه ي کساني که از داغ اين مصيبت ها و سختي هاي اين غيبت هزار و چند ساله در رنج و عذابند.

دعا کنيم براي آزادي حق، و غلبه ي نور، و پيروزي عدل، و ديدار يار مهربان.

                                 

                            اللّهمَ عَجِّل لِوَليِّکَ الفَرَج     

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 دی1388ساعت 11:45  توسط نسیم | 

 

امام زمانم سلام.

اميدوارم حالتان خوب باشد.

اگر از احوالات ما جويا باشيد، الحمدلله ملالي نيست جز دوري شما ...

اِ ، چي مي گي نسيم؟ آيا واقعاً ملالي نيست؟ پس اينهمه رنج و گرفتاري و قرض و بدهي و جنگ و دعوا چيه که همه ي دنيا رو گرفته؟ مگه اينها ملال نيستند!! نشد؛ از اول ...

 

                                                    بسم الله الرّحمان الرّحيم

به پيشگاه آن مهربان ترين پدر، و تواناترين پشتيبان، و مظلوم ترين زنداني سياهچال جهل و غفلت مردمان، و تنها انتقام گيرنده ي خون پاک بندگان مقرّب خدا.

آقا جان سلام.

اميدوارم که حالتان خوب باشد و نگاه دقيقي به نامه ي اعمال ما نينداخته باشيد.

اگر از احوالات ما جويا باشيد، همانگونه که مي دانيد خوب نيست. مشکلات زندگي از يکطرف و عذاب وجدان کارهاي خلاف ريز و درشتي که از دستمان در مي رود از طرف ديگر، مرتّب حالمان را مي گيرد. اما هرکداممان براي سلامتي و تعجيل ظهور شما هر کاري از دستمان برمي آيد انجام مي دهيم:

من هر روز براي ظهور شما قرآن مي خوانم؛

پدر گهگاه با دوستان و آشنايانش شراکتي گوسفند مي خرند و براي سلامتي شما قرباني مي کنند؛

مادر، ذکر صلوات از لبانش قطع نمي شود؛ مي گويد: " نيت کرده ام زبانم بيکار نباشد. هرگاه حرفي براي گفتن نداشته باشم، براي سلامتي و ظهور مولا صلوات بفرستم. "

برادرم هر صبح براي سلامتي شما صدقه مي دهد؛

و خواهر کوچکم در قنوت نمازهايش دعاي فرج مي خواند.

مدتي است همه را از خود بي خبر گذاشته ايد!

حتماً مي دانيد، پدربزرگ مُرد. براي پدر هم نفسي بيش باقي نمانده است. جمعه ي پيش سخت بيمار بود؛ از بستر برنمي خاست؛ چشمهايش را پشت پنجره دوخته بود، قلبش تا لبها بالا آمده بود و همانجا مي طپيد؛ زمزمه مي کرد:

       شنیدم قصد برگشت از سفر داری         خدا را شکر

               شنیدم خواهی از رخ پرده برداری              خدا را شکر 

                        همیشه در فراقت اشک ریزم یوسف زهرا

                                  از این که نوکری با چشم تر داری            خدا را شکر

                                           بیازی بر طبابت نیست بیمار قدیمی را

                                                      همین که از من و حالم خبر داری              خدا را شکر      

مادر بزرگ خيلي بي تابي مي کند. هرسال که نرگس باغچه شکوفا مي شود، او هم به خود وعده مي دهد که امسال مي آيي. چيزي به زبان نمي آورد ولي از نگاه به آسمان مانده اش مي خوانم که مي انديشد: " اگر مردم چه؟" و آنوقت آه بلندي مي کشد. او ديگر خانه داري نمي کند، معلم شده؛ دعاي عهد درس مي دهد به بچه هاي همسايه. زنگ هاي تفريح، سماور را آتش به جان مي کند و مي خواند:

   بی قرارم گرچه می دانم می آیی عاقیت

                                                     حلقه های بسته را خود می گشایی عاقبت

    تکسوار عرصه ی عدل خدا موعود ما

                                                      حتم دارم حتم دارم که می آیی عاقبت

اين از خانه؛ چند جمله اي هم از روزگارمان برايتان بنويسم:

نمي دانم چرا مانند سنگ و چوب شده ايم! هيچ حادثه اي ذائقه هايمان را تغيير نمي دهد؛ جمعه هاي خودمان را هم به چند خنده ي زور زوري مي فروشيم. اما لطفاً زودتر خودتان را برسانيد؛ از بس شما را نديده ايم چشمانمان هرزه شده است.

بيم دارم اگر چندي ديگر بگذرد، تعداد ندبه خوان هاي مسجد حتي کمتر از انگشتان دست شود.

آدمها هم ديرباور شده اند، زود بهانه مي گيرند، مي گويند: " او نيز ما را فراموش کرده " اما من مي دانم که شما همه را به اسم و رسم و مليّت مي شناسيد.

هربار که تلويزيون صحنه هاي هولناک جنايات سراسر دنيا، مخصوصاً بي حرمتي به عتبات عاليات را نشان مي دهد، اشک هايمان جاري مي شود از اين که هيچ کاري نمي توانيم بکنيم. به هم نگاهي مي کنيم که همه مان معناي آن را مي دانيم: « بگذار آقايمان ظهور کند؛ بگذار دوران غيبت و امتحان تمام شود؛ فکر کرده اند ما صاحب نداريم؛ به اميد خدا به زودي در زير لواي پيروزمند مهدي فاطمه سلام الله عليهما انتقام خواهيم گرفت و حقّشان را کف دستشان خواهيم گذاشت.»

دوست دارم بازهم برايتان بنويسم ، اما يادم آمد که بايد به گلدان ها آب بدهم. مادرم گفته اگر به شمعداني ها آب بدهم، آنها هم براي آمدنتان دعا مي کنند. راست مي گويد، از وقتي که مرتّب آبشان مي دهم دست هاي سبزشان را به سوي آسمان گرفته اند.

در آخر از شما خواهش مي کنم مواظب خودتان باشيد، چشم اميد همه به شماست.

به اميد روزي که ما دور وجود مبارکتان حلقه بزنيم و از ته دل بگوييم:  الحمد لله ربّ العالمين

 شما را به خداي مهربان مي سپارم.

 

                                                                                                                            نسيم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 دی1388ساعت 11:38  توسط نسیم | 

 

 گفتي: " مهدي " خيالي بيش نيست، شيعه ها از خود ساخته اندش.

گفتم: هندوها چه؟ مسيحيان؟ يهوديان؟ آن ها نيز عقيده به يک منجي جهاني در آخرالزّمان را خود ابداع کرده اند؟ تو از کدام دسته اي؟ بي دينان؟ آزادان؟

گفتي: شيعه ديگران را تحقير مي کند با بيان عقايد و تلاش براي افشاي حقيقت ذهني خود.

پرسيدم: پس تو اين جا چه مي کني؟ با مخالفت خود و ردّ سخنان من، غير از بيان و اثبات عقيده چه هدفي داري؟ اين، تحقير من شيعه و ديگران نيست؟ اين، با آزادي اي که تو به آن معتقدي، مغايرت ندارد؟ آيا تو اصلاً براهين مرا شنيده اي که ذهني مي خواني اش؟

گفتي: هرکس مسؤل عاقبت خويش است و نبايد به ديگران کاري داشته باشد؛ اين فضولي و خودبرتربيني است.

خنديدم و گفتم: اِ ، پس اين همه معلم و استاد در سر کلاس هاي درس فضولند يا خودبرتر بين ؟!!

گفتي: هرکس خودش راه سلامت و تکامل را پيدا مي کند، مردم عاقل اند.

يادم آمد در مطب فلان دکتر ديدمت، چه درمانده از درد به خود مي پيچيدي و راه سلامتت در ميان دنياي داروها گم کرده! و برادرت در آموزشگاه رانندگي چه مي کرد؟ و آشناي من در کلاس هاي تکنيک موفقيت و مشاوره ي خانواده و کلينيک ترک اعتياد و ... ؟

و تو اي از هر نظر آزاد، تو که نه در فکر مظلوماني و نه محتاج منجي، به هنگام هجوم دردناک مشکلات زندگي به که پناه مي بري و دردهاي نگفتني درونت را با کدام آشناي توانايي در ميان مي گذاري؟

نگو آن قدر قدرتمندي که نيازي به پشتيباني و دلجويي نداري، که ديده ام اشک هايت را و چين و چروک پيشاني ات را زير سنگ آسياي زمانه.

و اما من ...

مي گويم حرف هايم را به آشنايي که مرا بهتر از خودم مي شناسد؛ مي بيند مرا به هنگام گفتگويم بدون آن که از شرم ديدارش، روي ناليدنم نماند؛ مي شنود زمزمه ام را بدون اندک صوتي که بترسم از گوش نامحرم؛ و چه زيبا و مقتدرانه ياري ام مي کند با تدبيري الهي و کريمانه، بدون آن که سودي از من حاصل او باشد؛ و دوستم مي دارد بدون آن که اندک لياقتي و حسني در خور او داشته باشم. خواه تو باور داشته باشي خواه نه.

سبکم مي کند اين نجواهاي گاه و بي گاهم با او. و به اوج مي بردم شعف داشتن اين تکيه گاه مستحکم.

آه که چقدر دلم مي خواهد تو نيز مانند من پناهگاهي داشته باشي امن و امان، و اميدي به شکوه بهشت براي اين دنياي به قول تو آزاد ولي از نظر من سراسر ظلم و سياهي.

ا ما تو نمي خواهي. جهش[1] را با پرش[2]، و پرش را با پريدن[3] اشتباه گرفته اي. که اگر بخواهي و بيايي، مي يابي گوهر غلطان حقيقت را و  مي چشي طعم شيرين پرواز تا سعادت را و آنوقت خودت از جهش هاي نيم متري ات خنده ات مي گيرد.

بيا ...

بيا و ببين غرور مرا در بردن نام نامي محبوبي که محبتش را خداوند در دلم کاشته، و زيبايي و عظمتش را بدون نياز به چشم سر به من نمايانده.

بيا و بخوان طومار درودهاي مرا به ساحت مقدس آن عزيزي که نه تنها هرگز سلام هايم را بي پاسخ نگذاشته، که او به من سلام مي دهد.

اگر مرد ميداني، بيا و بگو چه در چنته داري بهتر از اين ها که من دارم؛ و چه ساخته اي براي خود بهتر از آنچه من دارم. و مي دانم هرچه بيشتر تلاش کني، کمتر نتيجه مي گيري؛ چون اين ها که گفتم ساخته ي من نبود که ياراي رقابت با آن را داشته باشي. عنايت پروردگار مهرباني بود که رحمتش مانند ابر بهاري بر هر دشت و کويري مي بارد، تا کدام زمين، دشت و کدام، بيايان باشد.

من سبدهاي فرشتگان را پر از گل هاي صلوات بر آخرين پيامبر خدا و خاندان پاکش کرده ام تا تقديم آن يگانه کنند، با اميد به اين که مژده ي لبخند محبوبم را  به من برسانند.

من زمزمه هاي دعاي عهد و ندبه ام را سوار بر باد به سويش روانه کرده ام تا شايد مرا لايق ديدار کند.

من با تمام وجود براي سلامتي او دعا کرده ام و اين، تنها کاري بود که از من برمي آمد.

من با بلندترين صدايم براي او سرود اشتياق خوانده ام تا که بداند تنها بلبلان سرود شيدايي سر نمي دهند؛ و همه ي مردم خود را از او بي نياز نمي دانند، و او را فراموش نکرده اند.

و تو اي مخالف حقيقت هاي ارزنده ي من، به زودي مي بينمت، انگشت حيرت به دهان گرفته و ناخن  حسرت به دندان.

و تو نيز مي بيني مرا، سربلند و بشکوه، در اوج افتخار؛ افتخار به دانستن حقيقت، و استقامت در راه حقيقت، و جان فشاني براي حفظ حقيقت. 

 

 



[1] - حرکت قورباغه (کشتار براي بزرگ شدن، گرسنه نگاه داشتن براي رياست کردن )

[2] - پريدن آهو ( اکتشافات علمي و تحقيقات پزشکي و خلق موجودات عجيب )

[3] - پرواز شاهين ( رسيدن به هدف خلقت و رضوان الهي )

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 دی1388ساعت 11:25  توسط نسیم | 

 

 و اکنون، حدود هزار و چهارصد سال از شهادت بانوي دو عالم، کوثر پيامبر، و ياور حيدر، مي گذرد.

و اين ماییم که باید به خود بیندیشیم؛ باید تکلیفمان را با خودمان روشن کنیم؛ باید بدانیم اگر آن روز در مدینه بودیم، کجا می ایستادیم و چه می کردیم. آیا اصلاً کاری می کردیم یا ما نیز مانند دیگران فقط نظاره گر می شدیم؟

این باید از نحوه ی زندگی ما پیدا باشد.

به شهرمان که نگاه می کنم، خیابان هایی با نام شهیدان انقلاب، جنگ تحمیلی و حتی رهبران فلسطین و انقلابیون ممالک دیگر می بینم که نام و هدف آن ها را مرتباً به افراد یادآوری می کند؛ اما هنوز نه خیابان و کوچه، که بن بستی هم به نام شهید مدینه – فاطمه زهرا –  ندیده ام.

در رفتارهایمان که دیگر بماند! آن قدر خسته ی زمانه ایم که محبّت فاطمه گونه هم در ما دیده نمی شود چه رسد به زهد و عبادت و انصاف فاطمی!

انگار ما نیز بی تفاوت شده ایم!

انگار ما نیز فاطمه را فقط در ایّام فاطمیّه یاد می کنیم!

انگار نام مقدّس بانو، فقط در مدت ایّام شهادتش یا روز و هفته ی ولادتش آن هم به عنوان روز مادر، روی تابلوهایمان نقش می بندد!

خدایا میاور آن روز را که ما نیز روسیاه غفلت و فراموشی شویم؛ یا فقط به هنگام مصائب زندگی، فاطمه را گره گشايي بدانیم؛ و او را فقط برای نذرها و حاجت گرفتن ها بخواهیم.

خدایا به ما معرفت فاطمی عنایت کن که بدانیم فاطمه، فاطمه است حتی اگر حاجت ندهد؛ و حق با اوست حتی اگر در تمام دنیا تنها باشد؛ و خصم او باید  خصم ما هم دانسته شود حتی اگر نه هزار و چهارصد سال که هزار و چهارصد قرن هم از زمانه ی او بگذرد.

 اللّهُم صَلِّ عَليَ فاطِمَةَ وَ أبيها ( وَ اُمِّها ) و بَعْلِها وَ بَنيها بِعَدَدِ مَاأحاطَ بِهِ عِلمُکَ

وَ الْعَنْ مَنْ ظَلَمَها وَ قَتَلَها لَعناً وَبيلاً بِعَدَدِ مَاأحاطَ بِهِ عِلمُکَ

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 دی1388ساعت 11:23  توسط نسیم | 

 

السّلام علیکِ ایّتها الحوراء الانسیّه

زدند، کشتند، سوزاندند، بردند؛ و کردند آن چه نباید، و گفتند آن چه نشاید.

 

فاطمه جانم!

گیرم پدر نازنین تو رسول الله نبود؛ (که بود)

گیرم تو دختر رحمه للعالمین نبودی؛ (که بودي)

گیرم آیات تطهیر و مباهله و غیره و غیره در شأن تو نازل نشده بودند؛ (که در شأن تو نازل شده بودند)

گیرم رضای خدا و رسول در گرو رضای تو نبود؛ (که بود)

گیرم عبادات و دعاهایت را به درگاه خدا، هیچ مسلمانی ندیده بود؛ (که همه ديده بودند)

گیرم فدک اصلاً مال تو نبود؛ (که همه مي دانستند مال تو بود)

گیرم گناه بیعت نکردن با خلیفه، آن قدر سنگین که در خور اعدام بود؛ (که نبود)

اما ...

در کجاي دنيا برای گرفتن رأي، خانه آتش می زنند؟ در کدام محکمه ای، جنین در رحم را به جرم و گناه پدر و مادرش می کشند؟ و در کدام دادگاهی، متهم را بدون محاکمه، در مقابل چشم فرزندانش، بين در و ديوار، له مي کنند؟!!

عزيز دلم!

گیرم مسلمانان همه در آن روز جنایت، بی دین شده بودند، کجا بود آن که برکت گردنبند تو را دیده بود، و آن که نان افطار تو را خورده؟

کجا بود آن که پاسخ سؤالات ريز و درشتش را از تو شنيده بود، و آن که پيراهن عروسي ات را پوشيده؟

کجا بود آن که از همسرت در نماز، انگشتر گرفته، و از پدرت در بازار، لباس ؟

کجا بودند آن ها که در این مدت اندک زندگی پربرکت تو، از الطاف و مواهبت برخوردار بودند؛ و آن ها که از مدد یاری های تو و همسرت، زندگي دشوارشان را آسان تر می گذراندند؟

 نه،

و تو حتی اگر، اگر انسانی بودی عادی در میان مردم، مانند خودشان، باز حقّ تو نبود آن چه دادند؛ و سزای تو نبود آن چه کردند؛ و انسانیّت نبود آن انفعالی که مجال خباثت به جنایت کاران می داد.[1]

ليکن تو غمگين مباش فاطمه جان؛

به زودي فرزندت خواهد آمد؛ آن تکسوار رشيدي که با عمامه ي پدرت – پيامبر صلّي الله عليه و آله – بر سر، و شمشير دو دم همسرت – علي عليه السّلام – در دست، نداي دادخواهي سر مي دهد، و ظالمان ازل تا ابد تاريخ را به خاک مذلّت مي کشد؛

و چه نزديک است روزي که از قاتلان بي رحم تو پرسيده شود: " بِأيِّ ذَنبٍ قُتِلَت؟ "  

 

                  اللّهُمَّ عَجِّلْ لِوَليّکَ الْفَرَج

 

 



[1] - عدم بيان حق و عدم دفاع از حق توسط مسلمانان، که حضرت علي عليه السلام را مجبور به خانه نشيني کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 دی1388ساعت 11:21  توسط نسیم | 

 

عجب شبي است اين يلدا، و عجب خلّاقيّتي دارد اين هموطن ايراني من!

کاش مي دانستم اين مراسم شب يلدا را با تمام آداب و رسوم و ملزوماتش چه کسي طراحي کرده (اگر اجداد طاهرينم را مي ديدم حتماً از آن ها مي پرسيدم ) و آيا واقعاً هيچ مسأله ي مهمتري در زندگي، فکر او را قلقلک نمي داد که ... ؟!

نزديک شب يلدا يود. در خيابان بيشتر افراد مشغول تهيه ي آجيل و انار و هندوانه بودند.

از يکي پرسبدم: چه خبر شده؟

پاسخ داد: شب يلدا نزديک است.

-        خوب؟

-        تو نمي داني؟!! همان شبي که از همه ي شب هاي سال بلندتر است ...

وقتي تعجب مرا از آن همه هيجان ديد، نگاه عاقل اندر سفيهي به من انداخت و گفت: شما دور هم جمع نمي شويد؟ حافظ نمي خوانيد؟ لطيفه تعريف نمي کنيد؟ شب نشيني نداريد؟

به او گفتم: مگر تداوم ظلمت و به درازا کشيدن شب، جشن گرفتن دارد؟ عجب دنياي وارونه اي شده! قبلاً همه در انتظار صبح بودند و پايان تيرگي؛ چه جالب است که با سکون و بي خيالي خو گرفته ايم و انگار آمدن روز را بي تفاوت شده ايم!!

مکثي کردم، آنگاه سرم را بالا گرفتم و با اطمينان گفتم:

نه عزيزم، شما مشغول شب يلداي زمستاني خود باشيد، من در انتظار صبح زيباي بهارم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 دی1388ساعت 11:18  توسط نسیم | 

 

تا يک سال پيش پدري داشتم،

مهربان بود و بزرگترين دليل غرور و سربلندي ام.

از دست دادمش، چنان آسان و سهل انگار که هنوز باور ندارم فقدانش را، و اين که ديگر هرگز نخواهمش ديد.

و اکنون دل، تمنّاي او را دارد؛ بسيار بي قرار.

مي طپد اما انگار اجباري است ضربان آرام و بي رمقش.

در گلويم گرهي کور افتاده؛

مي خواهم فرياد بزنم اما نمي شود.

اشکهايم به ياري مي شتابند و با تمام توان، فرياد خاموشم را به نمايش مي کشند:

" آي آنها که داريد، قدر بدانيد. روزي فرا خواهد رسيد که چونان من، آه خواهيد کشيد و خواهيد گفت: اي کاش ... " 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 دی1388ساعت 21:46  توسط نسیم | 

 

زماني که نداي زيباي ظهور در عالم طنين افکن شود، با افتخار به همه ي جهانيان خواهيم گفت:

                                        " ديديد راست مي گفتيم؟ "

خدايا کمک کن که آن روز بتوانيم صادقانه بگوييم:

                                                            " آقا جان ما شما را فراموش نکرديم."

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 دی1388ساعت 21:43  توسط نسیم | 

 

بزرگ انديشيدن تو ، نشان دهنده ي بزرگي روح توست؛

هرقدر کامل تر بينديشي ، جامع تر و عالي تر مي خواهي؛ و هر اندازه ديگران را در افکار قشنگت سهيم گرداني، خردمندتر و در نتيجه شادتري.

دعا براي ظهور حضرت مهدي عليه السّلام، خواستن همه ي خوبي ها براي همه ي دنياست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 دی1388ساعت 21:41  توسط نسیم | 

 

 ساعت 8 شبه.

پسرم ميخکوب شده جلوي تلويزيون و هرچي صداش مي کنم اصلاً نمي شنوه. دقيق شدم ببينم برنامه در مورد چيه که اين بچه ي 7 ساله اينهمه بهش توجه نشون مي ده! ديدم در مورد نجوم صحبت مي کنن. رفتم تو آشپزخونه و سرگرم کارام شدم.

نمي دونم يه ساعت گذشته بود يا نه که پسرم با هيجان زياد دويد تو آشپزخونه و با چشماي گرد شده و دستهايي که از شدّت ذوق و شعف، بالا و پايين مي برد گفت: " مامان، مامان فردا کسوفه "

گفتم: " چي چيه؟ "  گفت: " کسوفه "

براي اين که امتحانش کنم ببينم مي دونه چي مي گه يا نه گفتم: " يعني چي؟ "

ـ خورشيدگرفتگيه ديگه؛ ماه ميآد بين زمين و خورشيد، اونوقت ديگه خورشيد ديده نمي شه. مامان، تلسکوپمو ببرم رو پشت بوم؟

ـ مگه تلسکوپم لازمه؟!

ـ آره. همه ي ستاره شناساي دنيا دوربينا و تلسکوپاشونو آماده کردن. فقطم 20 دقيقه طول مي کشه...

ـ اووواًه، همه ي منجماي دنيا جمع شدن، بخاطر 20 دقيقه اينهمه سر و صدا راه انداختن؟

ـ خب مگه چيه؟

ـ هيچ چي. حالا اگه ما خورشيد و 20 دقيقه نبينيم، چي مي شه؟

ـ خيلي چيزا

ـ مثلاً چي؟

ـ اولاً: وقتي هميشه خورشيدو مي بينيم و يه دفعه نبينيم، عجيبه ديگه؛ دوماً: خورشيد به اين مهمي، ديدن يا نديدنش به نظر شما مهم نيست؟!! مامان خانوم اصلاً مي دوني اگه خورشيد نبود يا يه دفعه بعد از کسوف ديگه هيچوقت ديده نمي شد چي مي شد؟

گفتم: راست مي گيا... خورشيد به اين مهمي که زنده موندن همه ي موجودات به اون بستگي داره، اگه نباشه يا ديده نشه که خيلي بد مي شه. حالا ببينم پسر زرنگم مي تونه چندتا چيز مهم ديگه هم بگه که مثل خورشيد مهم باشند؟

ـ بله که مي تونم: آب، برق، غذا ...

ـ آفرين عزيزم. حالا اگه گفتي اين آب و برق و غذا و خورشيد رو خدا بخاطر کي به ما مي ده؟ راهنماييت کنم؟ هموني که خيلي دوسش داريم... منتظرشيم... اِ  ما   مِ ...

ـ آهان، امام زمان؟

ـ باريک الله پسر گلم. اگه امام زمان عليه السّلام نباشن، زمين و آسمون و مردم و ستاره ها و حيونا و خلاصه همّه چي نابود مي شه. پس امام زمان از خورشيدم چي؟

ـ مهم تره؟

ـ ماشا الله، گل گفتي. حالا يه سؤال سخت تر

ـ قبوله

ـ اگه گفتي حالا که امام زمان از خورشيدم مهم تره و اينهمه وقته که ديده نمي شه، پس چرا هيچکس تو اخبار در اين مورد هيچ چي نمي گه؟ چرا هيچ منجّمي تلسکوپشو براي ديدن امام زمان آماده نمي کنه؟!

پسرم در حالي که کلّشو مي خاروند ، آروم آروم از آشپزخونه رفت بيرون.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 دی1388ساعت 21:39  توسط نسیم | 

 

 روزهاي آخر سفرمونه.

داريم تو چندتا پاسا‍‍‍ژ از مراکز خريد شهر مکه قدم مي زنيم. چيزي که بيشتر از همه نظر منو جلب مي کنه، تعداد ايراني هاييه که مشغول خريدند.

تو اين سفر هروقت رفتيم خريد، ديدم اکثريت تعداد خريداران، ايراني اند؛ اونقدر که ديگه تقريباً مطمئنم يکي از درآمدهاي عمده و مهم مردم مکه و مدينه از طريق همين خريد و فروش هاست.

با خودم گفتم: " خوبه ديگه، تمام عربستان هم مثل مردم افغانستان و جاهاي ديگه، از صدقه سر ايراني ها به نوايي رسيدن و براي خودشون کار و کاسبي راه انداختن. "

يادم افتاد چند روز پيش تو مسعي وقتي به اون عربي که خلاف جهت همه ي مردم، خارج از محلّ حرکت ويلچرها داشت گاري شو هُل مي داد اشاره کردم که راه مخصوص شما اون قسمته، با تحقير فراوون، يه جوري که انگار داره فحش ناجور مي ده ، همراه با اشاره ي سر و دست و دهن گفت: " ايراني، ايراني "

آتيش گرفتم؛ خيلي بهم برخورد. بخاطر يه حرف حقّ محترمانه، تحقيرمون مي کردن؛ بارها و بارها.

با يادآوري اين خاطره داشتم دوباره حرص مي خوردم و غرور شيکستمو با جملاتي نظير: « الهي نونمون چشمتونو بگيره که ... ! نمک مي خوريد، نمکدون مي شکنيد !! و ... » وصله پينه مي کردم که يه تلنگر ديگه به ذهنم زده شد:

" نکنه من هم نسبت به ولي نعمتم همين طوري باشم!؟ مگه من خودم قدر نوني رو که به صدقه سر حضرت حجّت عليه السّلام مي خورم، مي دونم؟ من که اينهمه ادّعاي شعور و تربيت دارم، مگه شکر نعمات الهي و الطاف حضرت مولا رو بجا مي آرم که از عربِ به قول خودم « هيچ چي نفهمِ جاهلي » توقّع حق شناسي و نزاکت دارم؟!! تازه اگه واقعاً  اين طور باشه که نون اون عربها تو جيب ما ايرانيا باشه !!! "

تصميم گرفتم دو کلمه ي ديگه با اربابم حرف بزنم:

" آقا جون، امام مهربونم سلام. امروز حالتون چطوره؟  يه وقت غفلت منو به حساب نمک نشناسي و بي ادبي نذاريد ... اگه سرگرم گرفتاريها و کارهاي روزمّره شدم، اگه در انجام وظيفه و خدمت به شما کم کاري مي کنم، زبانم لال کم ارادت نسبت به شما نشدم. حديث شريف: « لَو لَاالحُجَّة لَساخَطِ الأرضُ بِأهلِها » رو فراموش نکردم؛ بي توفيقم و کم سعادت. بخاطر همه ي توجّهات و عنايات شما ممنونم و آرزومند ديدار شما. التماس دعا؛ در پناه خدا. " 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 دی1388ساعت 21:37  توسط نسیم | 

 

 اينجا مکّه است؛ ظاهراً نزديکترين مکان به خدا.

وقتي انسان به اينجا مي آيد، بيشتر از هميشه دلش مي خواهد با خدا حرف بزند.

و من اينجا هستم. هستم، اگرچه باورش برايم بسيار سخت باشد. مانند يک خواب مي ماند؛ خوابي شيرين تر از همه ي خوابهايي که تا به حال ديده ام.

يادتان هست گفته بودم در اين سفر، گهگاه تذکري و تلنگري ذهنم را قلقلک مي دهد؟ :

خداي من، اينجا چقدر آدم هست! چقدر تنوع رنگ پوست! چقدر تنوع لباس و فرهنگ! چقدر آداب و عادات و اخلاق مختلف!!

در حرم که مي روي، همه جا، از مطاف تا انتهاي مسعي و حتي دورتر، تا خيابان هاي اطراف، در طبقات دوم سوم و حتي زيرگذرها و زيرزمين ها، مملوّ از آدم است.

به مراکز خريد هم که سر مي زني، باز جاي سوزن انداختن نيست: باوارث، رامز، ابراج البيت و ...

خدايا، اينهمه بنده را کي آفريدي؟! و اينهمه را کجا جا دادي؟!!

خودم از اين تعجب، تعجب کردم؛ چون من مي دانم اينهايي را که مي بينم، تازه بخشي از مسلمانان جهانند که موفّق و مشرّف به حج شده اند و بسياري از مسلمانان توفيق نداشتند که امسال به اين سفر معنوي بيايند. تازه اگر همه ي مسلمانان را حساب کنيم، باز نسبت به کلّ جمعيّت دنيا در اقلّيت اند.

پس اينها مشتي نمونه ي خروارند که من حتّي آنهايي که در هتل ها هستند را نيز نمي بينم.

خدايا، حال که اينها را آفريدي، چگونه روزي مي دهي؟ آيا آنها اصلاً به اين فکر مي کنند که چطور و بواسطه ي چه کسي روزي مي خورند؟ و آيا شکرگزار نعمات تو هستند؟

من که ميدانم چه؟ من که اين حديث شريف را شنيده ام که فرمود: " بِيُمنِهِ رُزِقَ الوَري وَ بِوُجودِهِ ثَبَتَتِ الأرضُ وَ السَّماء "  آيا در هر وعده ي غذايي که مي خورم، يا هر دمي که نفس به سلامت مي کشم، يا هر زيبايي و خوشي که از آن لذت مي برم به ياد ولي نعمتم هستم؟ تا به حال در تمام طول عمرم چندبار از ته دل او را صدا زدم و به او سلام دادم؟

آيا او را که ناظر بر احوال من است، سپاس گفته ام؟

نه، کوتاهي کرده ام! اما اکنون مي گويم، با ذره ذره ي سلول هاي وجودم مي گويم:

"يا مهدي،سلام و سپاس بر شما که به اذن خداوند ودود، هرچه دارم از توجه و عنايات شماست؛ خدا به شما برکت دهد.

ممنونم و تا مي توانم قدردان.

شرمنده از غفلت، و روسياه از تمرّد.

اگرچه لايق نيستم اما بخشش کريمانه تان را مي خواهم مانند هميشه، و دست نوازش پدرانه تان را تا قيامت. "

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 دی1388ساعت 21:34  توسط نسیم | 

 

اينجا مدينه است؛ شهر پيامبر.

شهري که شادي ها و غم هاي بسياري را در زندگي اولياء خدا ديده است. شهري که مي توانست بهشت اين دنيا باشد و خوشبخت ترين شهر زمين؛ اما به نظر من سعادت با او يار نشد.

اي کاش مي توانست در مورد سکنه ي خود، گزينش داشته باشد. کاش مي توانست هر کس و ناکسي را در خود راه ندهد. آنوقت شاهد آزار و اذيّت ها، حق کشي ها، قصاوت ها، مسلمان نمايي ها و خيلي چيزهاي بد ديگر       نمي شد.

مي توانم تصور کنم چه دشوار است مجبور باشي ببيني و نتواني کاري کني؛ چه سخت است عزيزترين کست، تاج سرت، پيامبرت را مسموم کنند و تو نتواني قاتلانش را که به دروغ اين قتل را مرگ طبيعي جلوه دادند رسوا کني؛ و تا هنوز در انتظار تولد نوزادي هستي که قرار است « محسن » بنامندش، پرپر شدنش را تحمل کني.

مي دانم چه زجرآور است بداني حق کجاست، و ببيني شکسته شدن دندانش را و شکافته شدن تارکش را و پاره پاره شدن جگرش را و ... و ... و ... .

دلم به حال مدينه مي سوزد. خدا را شکر من به جاي او نيستم. مي داني چند سال است در انتظار کسي است که گريه هاي شبانه اش را کنار قبر مخفي مادر مي بيند؟

مي داني چه دلهره اي دارد وقتي « او » بر روي خاکش پا مي گذارد: " نکند کسي او را بشناسد؛ نکند او را نيز بيازارند مانند پدرانش؛ آنوقت دوباره روسياهي بر مدينه ي بينوا مي ماند و بس."

شنيده ام در روز قيامت همه ي کائنات در مورد اعمال انسان ها شهادت مي دهند، حتي سنگ ها و گياهان. حتماً آنها حافظه ي خوبي دارند که تا قيامت همه چيز يادشان مي ماند. کاش لااقل مدينه حافظه ي خوبي نداشت. چگونه مي تواند تحمل کند که سخنان و توصيه هاي پيامبر يادش باشد، بعد ببيند گروهي به اسم جانشينان و ياران ايشان، خلاف همان حرف ها را مي گويند و چه تهمت ها که به او نمي زنند؟!!   

گهگاه ذهن مرا تلنگري و قلقلکي تکان مي دهد:

به اين شهر که رسيدم، اول گمان کردم شهري است مانند شهرهاي ديگر. ولي بعد فکر کردم مگر مي شود شهري عادي باشد! هرچه باشد روزي وجود مقدّس پيامبر اکرم و امامان مطهّر ما عليهم السّلام بر آن زيسته اند. گفتم: " خوش به حالش، چه سعادتي دارد که ميزبان اين ذوات مقدّسه بوده و با خرماهايش از اين عزيزان خدا پذيرايي کرده و اکنون هم آرامگاه پيکر پاک آنان است." ولي روزي ديگر وقتي در ميان مسجدالنّبي گام برمي داشتم يکي ديگر از آن تلنگرها به ذهنم زده شد: 

ديدم همه را مي بينم جز اويي که بايد ببينمش؛ شنيدم بسياري سخنراني مي کردند جز او که بايد سخن بگويد؛ با تمام وجود، سلطه و مالکيّت گروهي را در مورد منبر و محراب و منزل و مسجد پيامبر حس کردم جز او که مالک و وارث حقيقي آنهاست. گفتم: " اي بيچاره مدينه، چه صبوري تو!! کاش کاري از دستم بر مي آمد براي نجاتت. کاش مي توانستم فرياد بزنم و واقعيّات فراموش شده و به عناد، مخفي نگاه داشته شده ات را به همگان يگويم.

ولي آيا اگر اين کار را هم بکنم، سخنان مرا باور خواهند کرد؟ نه؛ مطمئناً نه. مگر سلمان و اباذر و مقداد و عمّار و ديگران نگفتند؟ چرا، ولي هيچ فايده اي نداشت. انگار سخن حق به گوش اين مردم نمي رود و بر دل سنگشان کارگر نمي شود.

بايد کاري ديگر کرد، کاري اساسي. اين گره کور جز به دست قدرت وليّ الله الاعظم ارواحنا فداه باز نمي شود. حال سؤال، اين است: براي ظهور و تجلّي اين قدرت الهي چه کاري مي توانيم بکنيم؟

آري درست است، يادم آمد؛ مگر خود حضرتش نفرمود:

                          " وَ اَکثِروا الدُّعاء بِتَعجيلِ الفَرَج، فَإنَّ ذَلکَ فَرَجکُم "

بيا مدينه. بيا با هم دعا کنيم. من و تو و همه ي کساني که از داغ اين مصيبت ها و سختي هاي اين غيبت هزار و چند ساله در رنج و عذابند.

دعا کنيم براي آزادي حق، و غلبه ي نور، و پيروزي عدل، و ديدار يار مهربان.

                                 

                            اللّهمَ عَجِّل لِوَليِّکَ الفَرَج     

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 دی1388ساعت 21:31  توسط نسیم |